سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
 سايکو دمينی!

از قدیم و ندیم گفتن: ترک عادت موجب مرض است! حالا چطور انتظار دارین دیب دمینی که عادت به دیر آپدیت شدن داره و تاخیر آپدیت شدنش بعضاً حتی به یک سال هم رسیده ، حالا هی زود به زود آپدیت بشه؟!

عوضش اینطوری به قول یکی از دوستان حالت سورپرایز پیدا می کنه و بیشتر حال میده!! نه؟

در ضمن سال جدید رو هم با یه کمی (!!) تاخیر به همهء ایرانیان وطن دوست و تمام عزیزانی که به این سرزمین عشق می ورزند تبریک میگم و مثل هر سال امیدوارم امسال شاهد تغییرات مثبتی که هر چه بیشتر به نفع مردم اصیل ایران باشه باشیم

از همهء دوستای با محبتم که طی مدت غیبت من به اینجا سر زدند هم خیلی مرسی!

با توجه به روند روزافزون افزایش تعداد آدمهای غیر نرمال (یه وقت فکر نکنین جسارتاً منظورم بیمارهای روانیه ها!) توی این پست به مثالهایی از اینجور آدمها پرداخته میشه... البته از اونجایی که توی این وبلاگ باید حتماً یه سک به جماعت دکاتیر زده بشه ، یادی هم از روانپزشکها میشه!

-------------------------

يه مرد خيلی خجالتی ميره توی يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه. مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپی با همديگه بزنيم؟ 
يهو دختر داد ميزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!
همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگی ميره ميشينه سر جاش.
بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق می كنم.
يهو مرد داد ميزنه: چی؟! منظورت چيه كه 200 دلار برای يه شب می گيری؟!!

دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟!

جملاتی كه از بيماران روانی درمان شده می شنوين:

يه زمانی من چندين شخصيت متفاوت داشتم. ولی حالا هممون احساس می كنيم خوب شديم!
من ديگه مبتلا به جنون نيستم. حالا كاملا" عاقلانه موجودات رو می آفرينم!
من هميشه عادت داشتم در مورد همه چيز دودل و مردد باشم. ولی حالا مطمئن نيستم كه اينطور باشم!
بهترين چيز اسكيزوفرنيك بودن اين بود كه هيچوقت تنها نبودم!
فقط اينكه بدبينی من درمان شده و دیگه پارانویید نيستم دليل نميشه كه مردم نمی خوان منو بگيرن بكشن!
ماليخوليا تنها بيماری ايه كه من ندارم!
من كاملا" از افسردگی رهايی پيدا كردم. حالا می تونم با خوشحالی و دل خوش خودمو بكشم!

 

يه نفر ميره سراغ روانپزشك و ميگه: دكتر من يه مشكل واقعی دارم. من نميتونم از فكر روابط جنسی بيام بيرون!
روانپزشك ميگه: خيلی خب. بذار ببينيم چی ميتونيم پيدا كنيم... بعد ورقه های تست تصوير شناسی رو ميذاره جلوی بيمار.
تصوير اول... دكتر: اين عكس چيه؟
بيمار بعد از اينكه مدتی به عكس خيره ميشه ميگه: اين عكس يه زن و مرده روی يه تختخواب!
دكتر ميگه: خيلی جالبه! حالا تصوير دوم. اين عكس چيه؟
بيمار ورقه رو چند بار سر و ته ميكنه و بالاخره ميگه: اين تصوير يه مرد و زنه كه كنار همديگه خوابيدن!
دكتر با تعجب به بيمار نگاه ميكنه و ميگه: بگو توی تصوير سوم چی می بينی؟
بيمار بعد از اينكه يه مدت از زاويه های مختلف به ورقه نگاه ميكنه ميگه: اين عكس يه مرد و يه زنه كه دارن عشقبازی ميكنن!
دكتر سرشو تكون ميده و ميگه: هوم... بله... به نظر ميرسه كه شما خيلی نسبت به سكس وسواسی هستين و افكار منحرف دارين!
بيمار ميگه: من؟!!! ديگ به ديگ ميگه روت سياه! اين شمايين كه دارين مرتب عكسهای سكسی به من نشون ميدين!

جو چهار سال بود كه از ترس و فكر اينكه زير تختخوابش جن و هيولا هست رنج ميبرد و مرتب برای درمان ميرفت پيش يه روانپزشك. ولی متاسفانه پيشرفت خيلی كم و ضعيفی توی بهبوديش داشت و فرقی نكرده بود. به همين دليل يه روز بيخيال روانپزشكش شد و تصميم گرفت راههای ديگه ای رو امتحان كنه.
چند هفته بعد يه روز جو و روانپزشكش همديگه رو توی يه سوپرماركت ديدند. روانپزشك با تعجب ديد كه حال جو خيلی خوب شده و خيلی پر انرژی و خوشحال به نظر مياد.
جو گفت: دكتر! خيلی جالبه! من معالجه شدم!
دكتر: خيلی عاليه. تو خيلی بهتر از قبل به نظر ميای. چطوری اينطوری شدی؟
جو: من رفتم پيش يه دكتر ديگه و اون منو توی يك جلسه درمان كرد!
دكتر: يك جلسه؟! چطور ممكنه؟!
جو: اون دكتر رفتاردرمانی ميكنه.
دكتر: رفتاردرمانی؟! چطوری تو رو توی يك جلسه معالجه كرد؟!
جو: اوه! خيلی آسون! اون به من گفت كه برم پايه های تختخوابم رو ببرم!


دیب دمینی




یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
 سر کلاس زندگی!

بعد از آرزوی خوشی و کامیابی و بی غمی برای همهء دوستای گلم و همهء هموطنای عزیزی که قلبشون برای ایران می تپه ، عرض شود که...
با توجه به اینکه سری قبلی درسهای زندگی که ارائه کردم خیلی برای دوستان مفید واقع شده  و زندگی های بسیاری رو از سرازیری تباهی به بلندیهای سعادت کشونده  بازم چند تا درس از درسهای زندگی رو توی این مطلب تدریس می کنم!
باشد که رستگار شوید!
 
 
درس ششم: يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
 
نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
 
 
 درس هفتم: چهار تا دوست كه 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد.
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای 3000 متری بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم. راستی تو در مورد پسرت چی داری تعريف كنی؟
چهارمی گفت: پسر من همجنس باز شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص همجنس بازها كار ميكنه. سه تای ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نيستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای 3000 متری هديه گرفت!
 
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا" در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن!
 
 
 
درس هشتم: توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط 1000 دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد 2006 رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود. قيمتش 260000 دلار بود.
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری.
زن: عاليه. اوه... يه چيز ديگه... اون خونه ای رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن 950000 دلاره.
مرد: خب... برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن 900000 دلار بيشتر ندی.
زن: خيلی خوبه. بعدا" می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
 
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين!
 
 

درس نهم: يه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: اوه! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب... اين خيلی رمانتيكه. ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد. بنابراين خيلی متاسفم عزيزم... آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه 30 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

نتيجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 

درس دهم: يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!


 درس یازدهم: آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونه ش...
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانك طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.
- چی؟! ولی... ممممم... تو كه عمو فرانك نداری عزيزم.
- چرا... دارم! عصر وقتی تو رفتی سر كار اومد اينجا و با مامان رفتند توی اتاق خواب.
- ببين دخترم ، بيا يه شوخی با اونا بكنيم... برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقيقه): من همون كاری كه گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزيزم؟
- مامان يهو جيغ كشيد و از روی تختخواب پريد پايين و دويد طرف پله ها. ولی پاش ليز خورد و از پله ها پرت شد پايين. حالا اصلا" تكون نميخوره.
- خب... عمو فرانك چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پريد توی استخر. ولی مثل اينكه يادش رفته بود كه تو آب استخر رو هفتهء پيش خالی كردی. حالا افتاده كف استخر و ديگه تكون نميخوره.
- (بعد از يه مكث طولانی): استخر؟!!! ببينم ، اونجا شمارهء 7039-597 نيست؟!
- نه!
- اوپس! ببخشيد ، اشتباه گرفتم!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت از پشت تلفن قضاوت نكن!


دیب دمینی




چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥
 سير مردسالاری!

با اینکه این متن ممکنه حکم مباح شمرده شدن خون دیب دمینی از سوی عده ای از سبیل از بناگوش در رفته های شبه قجر باشه ، ولی عوضش ممکنه سبب محبوبیت دیب دمینی در انجمنهای فمینیستی بشه!
البته حالا صداشو در نیارین... اونا رو هم دارم براشون!


سير مرد سالاری از عهد بوق الی الابد:

 

حوالی سال 1230 ه.ش:

 

مرد: دختره‌ء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا" اگه نكشمت خودم كشته ميشم!

زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! يه بار كه مردی ديگه جرات نمی‌كنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد می‌كشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.

يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته می‌كنين!

مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمی‌تونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.


حوالی سال 1360:


فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟! پس من اينجا هويجم؟! مگه اينكه برای اين بی آبرويی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. اين بچه س نميفهمه. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! چند روز ديگه يادش ميره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با تكپوش (از اين مانتو خيلی آستين كوتاها كه نيم متر هم پارچه نبردن و مثل جليقه نجات پستی بلندی پيدا می‌كنن!) و شلوارك (از اين شلوار خيلی برموداها!) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! (شما بخونيد اكثرا")

مرد: من اينطوری نيستم! اين امروز كه اينجوری باشه لابد فردا ميخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگيره! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پائين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!


چند سال بعد ، سال 1390:


مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمهء ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ت رو فعلا" رو سر ما نگه داره!

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره! آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!


دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:


زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!

زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايهء تو تا به دنيا آوردن چند تا بچهء ديگه بالای سر ماست؟


آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

 

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست!

- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- خدا كنه اين حركت به يه جايی برسه. ميگن وكيل اون مرده كه زير كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! چقدر فس ميزنين! اوی ، درست تميز كن! من نميدونم اين سايهء لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!

 

حوالی سال 1530 ه.ش:

 

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونهء مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!


 

-------------------------------------------------------------------------------

توصيهء بسيار مفيد و عملی برای دختر خانمهايی كه يه همدم ميخوان:

اگه دوست دارين وقتی ميرين خونه ، يكی مدام دورتون بگرده و خودش رو براتون لوس كنه و نشون بده كه از ديدن شما واقعا" خوشحاله...
اگه دوست دارين وقتی غذا می پزين يكی باشه كه هر چی جلوش بذارين با علاقه بخوره و هيچوقت هم نگه كه دستپخت مامان جونش بهتر از دستپخت شماست...
اگه دوست دارين كسی رو داشته باشين كه هميشهء خدا برای بيرون رفتن با شما حاضر باشه و هر روز و هر ساعتی كه شما بخواين همراهتون بياد بيرون...
اگه دوست دارين كسی رو داشته باشين كه هيچوقت كانالهای تلويزيون رو به ميل خودش عوض نكنه و به فوتبال هم علاقه ای نداشته باشه ، اما پا به پای شما جلوی تلويزيون بشينه و فيلمهای رمانتيك تماشا كنه...
اگه كسی رو ميخواين كه هيچوقت بهونه های الكی نتراشه و از شما ايرادهای بنی اسرائيلی نگيره...
اگه كسی رو ميخواين كه هيچوقت به روی شما نياره كه شما زشت يا چاق يا بداخلاق يا قد كوتاه هستين...
اگه همدمی ميخواين كه همواره بشينه به همهء حرفهای شما گوش بده و دستوراتتون رو انجام بده و بدون قيد و شرط دوستتون داشته باشه...
توصيه ميكنم كه يه سگ بخرين!


دیب دمینی




جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥
 پا توی کفش حکيم باشی!

قبل از هر چيز و بعد از درود به همهء عزيزای دلم ، رسيدن شب دلنشين يلدا و تولد دوبارهء خورشيد رو به همهء دوستان عزيزم و همهء ايرانيان متمدن و وطندوست تبريك ميگم

 برای اين مطلبم هم ديواری كوتاهتر از دكترها پيدا نكردم و چند تا متن طنز طبی برای اين سری آماده كردم... نميدونم چه گناهی كردن!

چيزهايی كه ترجيح ميدين روی تخت اتاق عمل موقع جراحی نشنوين:

اوپس! اشتباه بريدم!
كسی ساعت مچی منو نديده؟!
ديشب تا دير وقت مهمونی بودم. يادم نمياد هيچوقت تو عمرم انقدر مشروب خورده باشم!
لعنتی! صفحهء 47 دستورالعمل جراحيم پاره شده!
منظورت چيه كه بايد پای چپشو می بريديم؟!
فورا" يه عكس از اين زاويه بگير. اين يكی از عجايب خلقته!
بهتره اين تيكه رو نگه داريم. ممكنه برای تشريح به درد بخوره!
ولی كتاب من اينجوری نميگه! كتاب تو چاپ چندمه؟!
فورا" اون تيكه گوشت رو برگردون! سگ بد!
صبر كن ببينم! اگه اين طحالشه ، پس اون چی بود؟!
پرستار لطفا" اون چيزو به من بده. اون چيزه... همون چيزو ميگم... اون ماسماسكو!
اوه! زود دوباره همهء بخيه ها رو باز كنين. يكی از پنس ها كمه!
اگه فقط يادم ميومد كه اين كارو چه جوری هفتهء پيش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
لعنتی! بازم چراغها خراب شد!
ميدونی؟ پول خيلی هنگفتی ميشه توی تجارت كليه به جيب زد. اوه! اينجا رو! اين يارو يه كليه اضافه داره!
همه برن عقب وايسن! لنز چشمم افتاد بيرون!
ميشه قلبش رو يه مدت از تپيدن بندازی؟ تمركزم رو به هم ميزنه!
خيلی خب بچه ها... اين برای همه مون ميتونه يه تجربهء جديد باشه!
می دونستی اين مريض خودشو يك ميليون دلار بيمهء عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد!
اشكالی نداره. همون قيچی رو بده. كف زمين رو كه تميز كردن. نه؟!
يادته بخش تشريح می گفت حاضره 1000 دلار برای يه جسد تر و تميز بده؟!
چی؟! منظورت چيه كه اينو واسه عمل تغيير جنسيت نيورده بودن؟!
كاش عينكم رو توی خونه جا نميذاشتم!
اين مريض بيچاره اگه اشتباد نكنم زن و بچه داره. نه؟!
پرستار نگاه كن ببين اين يارو برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده يا نه؟!
خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟!
نگران نباشين. فكر ميكنم اين تيغ به اندازهء كافی تيز باشه!
چيه؟ چرا اينطوری نگاه ميكنين؟! تا حالا نديدين يه دانشجو اينجا جراحی كنه؟!
الو؟ سلام عزيزم. چی؟! منظورت چيه كه طلاق ميخوای؟!
من نميدونم اين تيكه چيه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بستهء يخ!
عجله كنين. من نميخوام اين قسمت باغ مظفر رو از دست بدم!
اين گاز خنده خيلی باحاله. ميشه يه كم ديگه شو امتحان كنم؟!
پس بچه كو؟! مگه مريضو برای سزارين نيورده بودن؟! اينجا اتاق عمل شماره چنده؟!
هی پرستار! يه ست جراحی ديگه روی اون يكی ميز باز كن. اين مريض هنوز داره تكون ميخوره!
مطمئنی كه بعدا" ازمون شكايت نميكنه؟!
معلومه كه من اين عمل رو قبلا" هم انجام دادم پرستار. تقريبا" 20 سال پيش بود!
آتيش! آتيش! زود همه بدوين بيرون!

----------------------------------------------------

تاريخچهء پزشكی:

2000 سال قبل از ميلاد: بيا... اين ريشه های گياه رو بگير بخور
1000 سال قبل از ميلاد: خوردن اون ريشه ها و گياهها كفر و گناهه! بيا اين دعا رو بگير بخون
1850 سال بعد از ميلاد: اون دعا معاها خرافات و موهوماته! بيا اين شربت رو بگير بنوش
1940 سال بعد از ميلاد: اون شربت روغن ماره و مزخرفه! بيا اين قرصها رو بگير بخور
1985 سال بعد از ميلاد: اون قرصها بی اثر و به درد نخورن! بيا اين آنتی بيوتيك رو بگير بخور
2000 سال بعد از ميلاد: اون آنتی بيوتيكها مصنوعی و آزمايشگاهين! بيا اين ريشه های گياه رو بگير بخور!

---------------------------------------------------

دكتر: من برای شما يه خبر بد و يه خبر خيلی بد دارم
بيمار: خب پس لطفا" اول خبر بد رو بهم بگين
دكتر: نتايج تمام آزمايشات و معاينات شما آماده شده. متاسفانه شما فقط 24 ساعت فرصت زندگی كردن دارين
بيمار: 24 ساعت؟!!! اين وحشتناكه! چی ميتونه از اين بدتر باشه؟! خبر خيلی بد چيه؟
دكتر: من از ديروز تا حالا دارم دنبال شما ميگردم كه اين خبر رو بهتون بدم!

----------------------------------------------------

بيمار: دكتر ، مطمئنين كه ناخوشی من به علت عفونت ريه هست؟ من شنيدم كه يه دكتر يه نفر رو با عفونت ريه درمان كرده و بالاخره اون مريض به علت تيفوس مرده!
دكتر: اصلا" نگران نباش. اين اتفاق در مورد من نميفته. وقتی من يه نفر رو با عفونت ريه درمان كنم ، اون به علت عفونت ريه می ميره!

----------------------------------------------------

يه دختر بچهء 7 ساله تا از مدرسه برميگرده خونه ميدوه پيش مادرش و ميگه: مامان امروز يكی از پسرهای كلاس از من خواست كه با همديگه دكتربازی كنيم! 
مادر عصبی ميشه و ميگه: خدای من! بعد چه اتفاقی افتاد عزيزم؟
دختربچه: هيچی! اون منو مجبور كرد كه 45 دقيقه توی اتاق انتظار صبر كنم و بعدش سه تا برگ از دفترچه م رو كند و فرستاد برای ادارهء بيمه!

----------------------------------------------------

كارمند به دوستش: دكتر گفت كاری ميكنه كه من بعد از دو هفته روی پاهای خودم راه برم
دوست: واقعا" اين كار رو كرد؟
كارمند: آره... من مجبور شدم ماشينم رو بفروشم تا بتونم خرج دكتر رو بدم!

----------------------------------------------------

اگه خشكه ، مرطوب كننده استفاده كن ... اگه مرطوبه ، خشك كننده استفاده كن ... تبريك ميگم! حالا شما يه متخصص پوست هستين!

----------------------------------------------------

سه تا دكتر رفته بودند شكار اردك. يهو يه پرنده از پشت علفها پرواز ميكنه و ميره بالا. دكتر عمومی چند لحظه به پرنده نگاه ميكنه و ميگه: شكل اردكه و مثل اردك پرواز ميكنه. اين حتما" يه اردكه. بعد شليك ميكنه ولی تير خطا ميره و پرنده دور ميشه. پرندهء دوم توی آسمون ظاهر ميشه. متخصص پاتولوژی چند لحظه به پرنده نگاه ميكنه ، بعد به صفحات كتاب پرنده شناسی نگاه ميكنه و ميگه: هوم... بالهای سبز ، منقار زرد ، صدای كواك كواك... اين احتمالا يه اردكه! بعد تفنگشو بلند ميكنه كه شليك كنه. ولی ديگه خيلی دير شده بوده و پرنده دور شده بوده. سومين پرنده كه ميره بالا متخصص جراحی تفنگشو ميبره بالا و تقريبا" بدون اينكه نگاه كنه شليك ميكنه و تير به پرنده ميخوره و ميفته روی زمين. جراح برميگرده طرف پاتولوژيست و بهش ميگه: برو ببين اون يه اردك بود يا نه!


دیب دمینی




دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
 ديب دمينی شماری!

میدونم... میدونم... حق دارین! منم گرفتاریها و درگیریهای شخصی خودمو دارم دیگه! مخصوصا" چیزی که توی چند ماه اخیر مثل خوره فکر و ذهنم رو مشوش کرده... بازم از تمام دوستای عزیزم که کماکان به دیب دمینی لطف دارن قدردانی می کنم. خیلی مرسی

مطلب زیر رو شاید جای دیگه با یه شکل دیگه دیده باشین. من متن پروسس یافته و پرورده شدهء خودم رو اینجا قرار دادم...

 

ششمين سر شماری نفوس و مسكن در ايران انجام شد. ببينيم اين سرشماری در نقاط مختلف ميهن به چه شكل انجام شده...

اصفهان

زززززززينگ

- كيه؟

- برای سرشماری اومديم

- چی چی؟ سر شماری؟ اومدم

- سلام

- سلام دادا. چيطورين؟

- ممنون. ببخشين شما چند تا فرزند داريد؟

- اگه ميخواين بمون وام و بن و كمك خرجی بدين چهارده تا

- نه آقا. اين خبرا نيس!

- پس اين كارادون به چه دردی ميخورد؟ پس بنويس نه تا

- چند تا دختر چند تا پسر؟

- همش پسرس دادا

- تعداد همسر؟

- همين يه دونه ضعيفه هم واسه هفت پشتم بسس عامو!

- تحصيلاتتون؟

- دكترای متالوژی گرايش ذوب آهن

- شغلتون؟

- برج ساز

- كسی از خانوادتون بيماری خاصی نداره؟

- اگه ميخواين تسهيلات درمانی بدين سه تامون مخملك ، دو تا اوريون ، چهار تا هپاتيت ، يكی از بچامم ام اس دارد

- نه آقا جان. اين چيزا به من مربوط نميشه. اينا رو به بهداشت بايد بگين

- برو عامو! پس شوما چيكاره ين؟ نه دادا. پس هممون سالميم. خدافظ شوما

آبادان

 

- سلام

- سلام وولك

- شما چند تا فرزند داريد؟

- به تو چه كوكا؟!

- ای بابا! من مامور سرشماری هستم آقا

- خو منم مامورم كوكا! برا سی آی ای كار می كنم! توی انتخاب آرنولد من همه كاره بودم وولك! هر روزم با هواپيمای خصوصيم ميرم لاس وگاس با رابرت دنيرو يه دست ورق ميزنم و ميام! سرشماری تمام جمعيت چين رو هم دادن دست من خودم تنها تمومش كردم! امشبم يه جلسه توی كاخ ......

- ببخشيد آقا ميشه فقط جواب سوالهای من رو بدين؟

- خو بپرس كا

- چند تا بچه دارين؟

- 24 تا كوكا

- چند تا دختر چند تا پسر!؟

- 20 تا پسر. آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!

- آهان! تعداد همسر؟

- راستش كوكا خيلی از دخترای شهر ميخوان همسر من بشن ولی من فقط يكيشونو گرفتم

- تحصيلاتتون؟

- مو دكترای افتخاری نصب اينترنت از دانشگاه هاروارد دارم

- شغل شريفتون؟

- شريفمون فعلا" بيكاره كوكا. ولی رييس جمهور بهم قول داده براش يه كار توپ توی وزارت نفت جور ميكنه. آره كا

- نه ، منظورم شغل خودتونه

- پس 4 ساعت برا كی توضيح دادم؟ گفتم كه كا... من مامور سی آی ای .......

- بله بله. متوجه شدم. بفرمايد ببينم از افراد خانوادتون كسی بيماری خاصی نداره؟

- بيماری؟! چه حرفا ميزنی كا! خود دكتر ماندگار رفيق صميميمه. هر روز مياد اينجا همهء ما رو چكاپ می كنه و ميره. تازه او كوكام كه توی آزمايشگاهه واكسن همهء مريضيا رو كشف كرده

- بسيار خب. مرسی. خدا نگهدار

- فی امان الله كا

قم

- سلام حاج آقا

- سلام عليكم و رحمت الله برادر. خسته نباشيد. خدا قوت ان شاالله. الله اكبر

- ببخشيد حاج آقا شما چند تا فرزند داريد؟

- دو تا. يه دختر ، يه پسر

- شغل؟

- مداحی ، نوحه خونی ، فروش البسهء روحانيون و طلبه ها ، مديريت خانهء عفاف

- تعداد همسر؟

- 55 تا

- بله؟؟؟!!! ببخشيد ، بچه هاتون زن زاييدن يا زناتون بچه زاييدن؟!

- 54 تا صيغه ، يك نفر هم نكاح

- صحيح! ممممم... بيماری خاصی توی خانوادتون وجود نداره؟

- نه. به لطف و عنايت جمهوری اسلامی ريشهء تمام بيماريها كنده شده

- بله!

- وقت نمازه برادر. امری با من نيست؟

- نه متشكرم

 

زاهدان

 

- سلام

- شلام

- شما چند تا فرزند داريد؟

- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!

- جان؟؟!! منظورتون چيه؟!

- شی تاشون تو درگيری با نيروی انتژامی كشته شدن!

- متاسفم. خب اون چهار تای ديگه چی شدن؟

- رفتن افغانشتان خشخاش ميكارن

- حالا باقيمانده كه پيش شما موندن چند تا دخترن چند تا پسر؟

- شه تا دختر

- تعداد همسر؟

- همين يه دونه واشه گردوندن ژغال و جور كردن منقل و شيخ و شنگ كافيه داداش 

- شغل؟

- مامور نيروی انتژامی ، شتاد مبارزه با مواد مخدر

- عجب! بسيار عالی! كسی توی خانوادتون بيماری نداره؟

- چرا چرا... من هميشه دشت و پام و تمام بدنم درد ميكنه. نميدونم اين چه بيماری كوفتيه

- نگران نباشين. اين واسه شما غيرطبيعی نيست! ميزان تحصيلاتتون چقدره؟

- كلاش اول كه بودم ديدم درس با شيگار و ترياك جور در نمياد! ولش كردم

 

تهران

 

- سلام

- هااااان

- شما چند تا بچه داريد؟

- بچه تو مهدكودكه

- آهان. تعداد همسر؟

- هر چند تا كه دلم بخواد! حرفيه؟

- نه. چه حرفی؟ تحصيلاتتون در چه حده؟

- در حد لازم و كافی

- مممممم... شغل مباركتون؟

- جوكری

- چی؟!

- لئوناردو داوينچی

- آقا من مامور سرشماريما

- بخواب بينيم بابا! تو ... منم نيستی!

تق (در با شدت بسته ميشود)

 

رشت

 

دينگ دانگ ...

- بفرماين؟

- سلام خانم... يه لحظه تشريف بيارين دم در

- بفرماين؟

- سلام. من از آمار هستم. شما چند نفريد؟

- (بعد از بررسی اطراف) من يه نفرم. شما چند نفرين؟

- اين حرفا چيه خانم؟ منظورم اينه كه تعداد افراد خانوادتون چند تاس؟

- با پدر و مادرم و خواهرام و مادربزرگم و برادرم ميشيم 17 تا

- نه... متوجه نشدين... اصلا" شما روی هم رفته چند تا بچه دارين؟

- ما روی هم نرفته 4 تا بچه داريم

- جانم؟! نميفهمم!

- آقا جان شما بنويس 4 تا بچه توی اين خونه زندگی ميكنن

- آهان! شغل شوهرتون چيه؟

- راهنمای اجارهء ويلا به تهرونيا

- تحصيلاتشون چقدره؟

- مهندسی شيلات

- توی خانوادتون كسی بيماری خاصی نداره؟

- شوهرم عقيمه. البته چيز مهمی نيست. ارثيه. پدر و پدربزرگش هم عقيم بودن!

- عجب! خيلی ممنون. خداحافظ

- حالا اينا رو برای چی پرسيدين؟

- من مامور سرشماری ادارهء آمار هستم

- آوووووووو پس چرا از اول نگفتی؟ بيا توی خونه ، دم در بده. بيا بيا

 

خرم آباد

- سلام

- كر سلام

- شما چند تا فرزند داريد؟

- 11 تا دختر ، 16 تا پسر. جمعا" 35 تا

- شغل؟

- فروش بيل و كلنگ. يه باشگاه بدنسازی هم دارم!

- تحصيلات؟

- تا پنجم دبستان

- چند تا همسر دارين؟

- وقتی خان بودم 4 تا داشتم. وقتی از خانی افتادم ديگه هيچی ندارم

- چه غم انگيز! خودتون يا بچه هاتون بيماری خاصی ندارين؟

- هميشه گرسنه ايم. نميدونم اين بيماريه يا نه!

- نه اين طبيعيه! متشكرم

سنندج

 

ززززززينگ

- كی هستی؟

- مامور سرشماری

- بگو. چه كار داری؟

- شما چند تا بچه دارين؟

- تو به فرزندهای من چه كار داری؟

- من اين اطلاعات رو برای ادارهء آمار ميخوام

- 5 تا

- چند تا دختر و چند تا پسر؟

- تو به دخترهای من چه كار داری؟ بزنم گردنت را بيخ تا بيخ ببرم؟

- ای بابا! آقا چرا عصبانی ميشين؟ خب بيخيال. تعداد همسر؟

- تو با همسر من چه كار داری؟ پسر! اون در كمپوت را بردار بيار

- اااااااا نه آقا ببخشيد

- خب ديگه چه كار داری؟

- تحصيلات و شغلتون رو اگه ميشه ميخواستم بدونم

- سيكل دارم. به شغلم چه كار داری؟

- هيچی! بگذريم! مرسی. خداحافظ

 

 

(لازم به ذكره که امیدوارم هیچکس از متن فوق برداشت توهین آمیز بودن نسبت به اقوام مختلف کشورمون نکنه. این فقط یک مطلب طنزه. به قول معروف همهء ایران سرای من است)

 

 


دیب دمینی




یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥
 ترجمة الاطباء

شق القمر كردم كه طی كمتر از ۳ ماه از آخرين آپديت باز امروز آپديت كردم! با توجه به ذيق وقت برای تهيهء مطالب درست و حسابی ، فعلا" با مخلوطی از ترجمه هام و مطالب ارسالی دوستان و تراوشات ذهنی خودم حال كنين تا بعد

راستی به نظر شما جالب نيست كه مطالب ترجمه شدهء وبلاگ خودم از يه گوشهء كرهء زمين تحت يه ايميل با امضای يه شخص ديگه به دست خودم برسه؟! شايدم سايكوتيك شدم!

ترجمة الاطباء:

ليست جملاتی كه ممكنه توی مطب بعضی از دكترها ازشون بشنوين ..... و منظور واقعيشون:

" اين بيماری شما بايد فوری درمان بشه "
يعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت. پس بهتره زود ترتيب معالجه تون رو بدم تا خرج سفرم هم در بياد!

" خب ، بگيد ببينم مشكلتون از كی شروع شد؟ "
يعنی من از بيماريتون چيزی نفهميدم و اميدوارم شما خودتون سر نخی به من بدين!

" برای تشخيص دقيق بيماريتون بايد حتما يه سونوگرافی هم انجام بدين "
يعنی من تازه يه دستگاه سونوگرافی خريدم و بايد باهاش پول مبلمان جديدمون رو در بيارم!

" يك وقت ديگه از منشی من برای اواخر اين هفته بگيرين "
يعنی من امروز با دوستام دوره دارم بايد برم. زودتر بزن به چاك!

" هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم "
يعنی خبر خوب اينه كه من بالاخره اون ماشين رو می خرم و خبر بد اينه كه پولش رو شما بايد بدين!

" متاسفانه محل عمل جراحی شكمتون عفونت كرده. بايد يه برش كوچيك ديگه برای تخليهء عفونت بديم "
يعنی اگه هندزفری بی سيمم رو از توی شكمت در نيارم بايد يه هندزفری بی سيم جديد بخرم!

" من به آزمايشگاه فلان اطمينان دارم. بهتره آزمايشهاتونو اونجا انجام بدين كه خيالتون راحت باشه "
يعنی من 40 درصد از پول آزمايش بيمارانی كه به اونجا معرفی می كنم رو می گيرم!

" دارويی كه براتون نوشتم داروی خيلی جديديه "
يعنی من دارم يه مقاله دربارهء اين دارو می نويسم و می خوام از شما به عنوان موش آزمايشگاهی استفاده كنم!

" اگه تا يه هفتهء ديگه خوب نشدين يه زنگ به من بزنين "
يعنی من نمی دونم بيماريتون چيه. شايد خودش تا يه هفتهء ديگه خود به خود خوب بشه!

" البته نظر دكتر فلانی هم محترمه ، ولی با اين شرايط شما اين كار اصلا صلاح نيست "
يعنی اون بی وجدان توی دانشكده سر امتحان به من تقلب نمی داد! ديگه حق نداری پاتو توی مطبش بذاری!

" بهتره چند تا آزمايش تكميلی هم انجام بدين "
يعنی من چيزی از مشكلتون سر در نياوردم. اميدوارم بچه های آزمايشگاه بتونن كمك كنن!

" اين بيماری الان توی منطقهء ما خيلی شايعه "
يعنی اين سومين مريضه كه توی اين هفته با اين علائم داشتم. بايد امشب برم سراغ كتابهام و ببينم اين چه بيماری ايه!

" اگه اين عوارض از بين نرفت ، هفتهء ديگه زنگ بزنيد و يك وقت ديگه بگيريد "
يعنی تا حالا مريضی به اين سمجی نداشتم! خدا رو شكر كه هفتهء ديگه مسافرتم و مطب نميام!

" فكر نمی كنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده ای داشته باشه "
يعنی من از اين فيزيوتراپيست ها متنفرم! كار و كاسبی ما رو كساد كردن!

" ممكنه يه كمی دردتون بياد "
يعنی هفتهء پيش سه تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

" فكر نمی كنيد اينهمه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه؟ "
يعنی من فكر ميكنم شما ديوونه هستيد و اميدوارم بتونم يه روانشناس پيدا كنم كه هزينه های درمانتون رو باهاش قسمت كنم!

------------------------------------------------------

تا حالا شده كه با اپراتور اتوماتيك تلفنی مراكز روانپزشكی تماس بگيرين؟ سوء تفاهم نشه! نميگم زبونم لال خل و چل تشريف دارين!  ولی اگه برای رزرو اتاق برای مادر زنتون / مادر شوهرتون تماس گرفتين با چنين جملاتی روبرو ميشين:

سلام... از تماس شما با مركز بيماريهای اعصاب و روان متشكريم. لطفا" تلفن خود را در وضعيت تون قرار دهيد و قسمت مورد نظر خود را انتخاب نماييد...

اگر شما دچار اختلال وسواس هستيد شمارهء 1 را 10 مرتبه فشار دهيد. يا اگر مايل هستيد 20 مرتبه فشار دهيد!

اگر شما دچار اختلال وابستگی شديد هستيد از يك نفر خواهش كنيد كه شمارهء 2 را برای شما فشار دهد!

اگر شما دچار اختلال چند شخصيتی هستيد شماره های 3 و 7 و 4 و 5 را فشار دهيد!

اگر شما دچار اختلال بدبينی هستيد آنقدر پشت خط بمانيد تا مطمئن شويد از جانب ما بلايی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای كه مايل هستيد فشار دهيد!

اگر شما دچار اختلال اسكيزوفرنی هستيد به صداهايی كه به شما می گويند كدام شماره را فشار دهيد گوش كنيد!

اگر شما دچار اختلال افسردگی هستيد مهم نيست كدام شماره را فشار دهيد... در هر صورت به زودی می ميريد!

اگر شما دچار اختلال هجوم افكار پوچ و بيهوده هستيد شمارهء 8 را فشار دهيد و سپس رئيس مركز شخصا" با شما تماس خواهد گرفت!

اگر شما دچار اختلال دوقطبی هستيد شمارهء 6 را فشار دهيد و سپس پيام خود را پس از صدای بوق يا قبل از صدای بوق يا بعد از صدای بوق يا قبل از صدای بوق بگذاريد. لطفا" منتظر صدای بوق باشيد!

اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9. شمارهء 9!

اگر شما دچار اختلال احترام به نفس هستيد لطفا" تماس را قطع كنيد. اپراتورهای ما نمی خواهند با شما صحبت كنند!

اگر شما دچار اختلالات وابسته به يائسگی هستيد آمپول را زمين بگذاريد ، تماس را قطع كنيد ، كولر را روشن كنيد ، دراز بكشيد و گريه كنيد!  پس از 10 دقيقه احساس بهبودی خواهيد كرد!

اگر شما دچار تمام اختلالات ذكر شده بطور همزمان هستيد سلام رئيس! روزتون بخير رئيس. خسته نباشيد. شمارهء 0 رو فشار دهيد تا به دفتر منشيتون وصل كنيم!

 


دیب دمینی




یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥
 Guess Who's Back

درود به همهء دوستان عزيزم و همهء ايرانی هايی که قلبشون برای ايران می تپه... سال نو و عيد فرخندهء نوروز رو به همگی صميمانه تبريک ميگم و اميدوارم امسال برای تمام هموطنانمون پر از خوشی باشه و شاهد بهبودی هر چه بيشتر توی شرايط مملکت و مردم باشيم

آپديت شدن ديب دمينی اين دفعه يه کمی (!!) به تاخير افتاد... به خاطر اين گرفتاری های لعنتی!... گرفتاری های خيلی زياد و خيلی طولانی  ولی هر طوری بود با چنگ و دندون خودمو رسوندم تا تاخير اين دفعه به يک سال نرسه!! همين جا به تمام شايعات در مورد گم شدن پسورد ديب دمينی ، بند شدن دستم به حلقهء ازدواج ، به درک واصل شدن ديب دمينی ، ترسيدن و جا زدن ديب دمينی و غيره و غيره پايان می بخشم  طبق معمول به آقای آصفی هم سپردم که همهء اينا رو تکذيب کنه!

در ضمن از دوستای خيلی عزيزم که توی اين مدت مرتب من رو به آپديت کردن تشويق کردند و مرتب به ديب دمينی سر زدند و خوندن مطالب ديب دمينی رو به ديگران توصيه کردند خيلی مرسی!

-----------------------------------------------------

چند درس از درسهای زندگی:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!


دیب دمینی




جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 نيمرو!

قبل از هر چيزی سال نو رو به تمام دوستای عزيزم و همهء ايرانيهای با فرهنگ مشتری وبلاگستان تبريك ميگم و اميدوارم امسال شاهد تغييرات مثبتی توی شرايط و وضعيت كشور كه فقط به نفع مردم اين سرزمين باشه ، باشيم

طبق معمول من با تاخير زياد آپديت می كنم و اين دفعه علتش يه سوگواری 2 ماهه بود و از عزيزای دلم كه به هر شكل ممكن تسليت گفتند و همدردی كردند خيلی سپاسگزارم...

-------------------------------------------------------

پسرا و دخترا چه جوری از دستگاه عابر بانك پول ميگيرن؟

پسرها:

۱- با ماشين ميرن سراغ بانك، پارك ميكنن، ميرن دم دستگاه عابر بانك
۲- كارت رو داخل دستگاه ميذارن
۳- كد رمز رو ميزنن و مبلغ درخواستی رو وارد ميكنن
۴- پول و كارت رو ميگيرن و ميرن

دخترها:

۱- با ماشين ميرن دم بانك
۲- توی آينه آرايششون رو چك ميكنن
۳- به خودشون عطر ميزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چك ميكنن
۵- توی پارك كردن ماشين مشكل پيدا ميكنن
۶- توی پارك كردن ماشين خيلی مشكل پيدا ميكنن
۷- بلاخره ماشين رو پارك ميكنن و ميرن دم دستگاه عابر بانك
۸- توی كيفشون دنبال كارتشون ميگردن
۹- كارت رو داخل دستگاه ميذارن، كارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
۱۰- كارت تلفن رو ميندازن توی كيفشون
۱۱- دنبال كارت عابر بانكشون ميگردن
۱۲- كارت رو وارد دستگاه ميكنن
۱۳- توی كيفشون دنبال تيكه كاغذی كه كد رمز رو روش يادداشت كردن ميگردن
۱۴- كد رمز رو وارد ميكنن
۱۵- ۲ دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
۱۶- كنسل ميكنن
۱۷- دوباره كد رمز رو ميزنن
۱۸- كنسل ميكنن
۱۹- به دوست پسرشون زنگ ميزنن كه طريقهء وارد كردن كد صحيح رو براشون بگه
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميكنن
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده
۲۴- بيشترين مبلغ ممكن رو درخواست ميكنن
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم ميذارن
۲۶- پول رو ميگيرن
۲۷- برميگردن به ماشين
۲۸- آرايششون رو توی آينه چك ميكنن
۲۹- توی كيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
۳۰- استارت ميزنن
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانك
۳۴- از ماشين پياده ميشن
۳۵- كارتشون رو از توی دستگاه عابر بانك برميدارن
۳۶- سوار ماشين ميشن
۳۷- كارت رو پرت ميكنن روی صندلی كنار راننده
۳۸- آرايششون رو توی آينه چك ميكنن
۳۹- احتمالا يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن
۴۰- راه ميفتن و ميندازن توی خيابون اشتباه
۴۱- برميگردن
۴۲- ميندازن توی خيابون درست
۴۳- پنج كيلومتر ميرن جلو
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميكنن (ميگم چرا انقدر يواش ميره ها!)
۴۵- به حركت ادامه ميدن

 

حالا فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوری نيمرو درست ميكنن؟

دخترها:

۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:

۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
۲0- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۲1- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
۲2- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲3- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
۲4- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
۲5- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
۲6- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
۲7- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
29- سريع برميگردن توی آشپزخونه
30- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
32- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن


دیب دمینی




جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
 ولنتاين مبارک!

درود مجدد

اول از تمام دوستای عزيزم که انقدر لطف داشتن و چشم انتظار آپديت شدن ديب دمينی بودن خيلی خيلی مرسی

اين مدت خيلی بد گذشت... تمام اين مدت انواع فشارهای روحی و جسمی و روانی و اجتماعی و اقتصادی و غيره قصد له کردن من رو داشتن که البته عمرا"!!!

فعلا" به مناسبت ولنتاين اين مطلب رو داشته باشين تا برای مطالب بهتر آماده تر بشم...

دو روز قبل از ولنتاين:


پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل حقوق يه ماهت رو براش خرج كنی‌ها!!! از من ياد بگير! هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!
پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!

.....

دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من هنوز هيچكی رو پيدا نكردم كه خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پيسی!!
دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه خورده زرنگ بازی در بياری تو هم امسال مثل من دو تا كادو ميگيری!

.....

شاگرد رستوران: اوسا؟ اين غذاهايی كه اضافه مونده رو چيكار كنيم؟
صاحب رستوران: بذار تو يخچال دو سه روز ديگه كه ولنتاين ميشه اينجا شلوغ ميشه استفاده ميكنيم!

.....

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ اين گلها داره پلاسيده ميشه! ‌بريزمشون دور؟
گلفروش: چی چی بريزيشون دور؟؟! همين ها رو يكی دو روز ديگه که ولنتاين رسيد مردم تو صف واميستن كه دو سه برابر قيمت بخرند!!

.....

سرباز اولی: حسينی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد بالاخره؟
سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه بايد برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه نرفت! گفت كه بايد بمونی اين هفته سرمون شلوغه! بايد عشاق رو بگيريم بندازيم توی مينی بوس!

.....

طلافروش اولی: آقای جواهريان؟ به نظر شما اين همه جنس بنجل توی انبار داريم چيكارشون كنيم؟
طلافروش دومی: كاری نداره كه عزيز من! همه رو بيار بزار تو ويترين... بهت قول ميدم اين دو سه روز آبشون ميكنی!!

.....

دو روز بعد از ولنتاين:


شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست ميگفتی ها!
شاگرد رستوران: اوسا! شما راست ميگفتين ها!
طلافروش اولی: آقای جواهريان! راست ميگفتی ها!
سرباز اولی: جناب سروان راست ميگفت ها!

پسر دومی: مهدی‌جون راست ميگفتی ها! عجب خريتی كردم!

دختر دومی: ديدی راست ميگفتم! خر زياده!!!


دیب دمینی




سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳
 طفلکی مردها!

طبق معمول بايد منتظر انواع و اقسام بهونه های من برای دير آپديت کردن ديب دمينی باشين!  ولی تبريک ميگم! ايندفعه فقط به ذکر اين عبارت بسنده می کنم که «واقعا گرفتار بودم»!  خيلی مرسی از دوستای عزيزم که هنوزم به ديب دمينی سر ميزنن...

چون هنوزم در گرفتاری فوق الذکر به سر می برم و فرصت خلق مطلب!  و ويرايش و ترجمه ندارم ، يه مطلب خيلی توپ که توی ستاره سرخ ذکر شده بود اينجا ميذارم...

طفلکی مردها توی سنين مختلف!...

شش سال اوّل زندگی:

• گريه نكن
• شيطونی نكن
• دست تو دماغت نكن
• تو شلوارت پی‌پی نكن
• مامانت رو اذیت نكن
• روی ديوار نقاشی نكن
• انگشتت رو تو پريز برق نكن
• دمپايی بابا رو پات نكن
• به خورشيد نگاه نكن
• شبها تو جات جيش نكن
• تو كمد مامان فضولی نكن
• با اون پسر بی‌تربيته بازی نكن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نكن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نكن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نكن

۲- دوره ی دبستان:

• موقع رفتن به مدرسه دير نكن
• پات رو تو جاميزی نكن
• ورقهای دفترت رو پاره نكن
• مدادت رو تو دهنت نكن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نكن
• تخته پاك‌كن رو خيس نكن
• حياط مدرسه رو كثيف نكن
• با دخترها شمسی خانوم «دكتربازی» نكن
• دست تو كيف بغل دستيت نكن
• تخته‌سياه رو خط‌خطی نكن
• گچ رو پرت نكن
• تو راهرو سر و صدا نكن
• تو كلاس پچ‌پچ نكن
• ATARI بازی نكن

۳- دوره ی راهنمايی:

• ترقه بازی نكن
• SEGA بازی نكن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نكن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نكن
• تو كوچه فوتبال بازی نكن
• دست تو جيب بابات نكن
• با مامانت كل‌كل نكن
• تو كلاس صحبت نكن
• بعد از ظهر سر و صدا نكن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نكن
• اتاقت رو شلوغ نكن
• روی ميز بابات كتابهات رو ولو نكن
• عكس لختی تماشا نكن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نكن
• جر و بحث نكن

۴- دوره ی دبيرستان:

• با كامپيوتر بازی نكن
• تو حموم معطل نكن
• تقلب نكن
• با دوستات موتورسواری نكن
• عصرها دير نكن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نكن
• با بابات دعوا نكن
• تو كلاس معلمتون رو مسخره نكن
• تو خيابون دنبال دخترها نكن
• مردم‌آزاری نكن
• نصف شب سر و صدا نكن
• فيلم سوپر نگاه نكن
• وقتت رو با مجله تلف نكن
• چشم‌چرونی نكن

۵- دوره ی دانشگاه:

• رشته‌ای رو كه دوست داری انتخاب نكن
• ۲۴ ساعته چت نكن
• سر كلاس درس غيبت نكن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه رد و بدل نكن
• خيابون‌ها رو متر نكن
• تو سياست دخالت نكن
• با دخترهای مردم هر كاری دلت خواست نكن
• شب برای شام دير نكن
• با مأمور پليس كل‌كل نكن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نكن
• موبايلت رو Reject نكن
• حذف پزشكی نكن
• آستين كوتاه تنت نكن
• همه رو دودره نكن

۶- دوره ی سربازی:

• موهات رو بلند نكن
• روت رو زياد نكن
• از اوامر سرپيچی نكن
• فرار نكن
• با اسلحه شوخی نكن
• غيبت نكن
• به آينده فكر نكن
• درگيری ايجاد نكن
• به فرمانده بی‌احترامی نكن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فكر نكن
• با رئيس عقيدتی جر و بحث نكن
• اعتراض نكن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نكن
• از تلف شدن وقتت ناله نكن
• از آشپزخونه دزدی نكن

۷- دوره ی شوهر بودن:

• با زنت شوخی نكن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نكن
• به زنت خيانت نكن
• با دوستانت الواتی نكن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نكن
• به زنهای ديگه نگاه نكن
• موبايلت رو قايم نكن
• از عكسهای قبل از ازدواجت نگهداری نكن
• پولت رو خرج دوستات نكن
• رفتار دوران مجردی رو تكرار نكن
• غير از زندگی مشترك به هيچ چيز فكر نكن
• ريسك نكن
• بدون اجازهء زنت هيچ كاری نكن

۸- دوره ی پدر بودن:

• بچه رو تنبيه نكن
• به بچه بی‌توجهی نكن
• بچه‌ت رو با بچه‌های ديگه مقايسه نكن
• به بچه توهين نكن
• بچه رو از بازی منع نكن
• بچه‌ت رو به كتك زدن بچهء دختر شمسی خانوم تشويق نكن
• با بچه كل‌كل نكن
• بچه رو محدود نكن
• بچه رو از جنس مخالف دور نكن
• به مادر بچه بی‌توجهی نكن
• بچه رو به هيچ چيز مجبور نكن
• آزادی بچه رو محدود نكن
• به حلال‌زاده بودن بچه شك نكن
• از خواستهای بچه چشم‌پوشی نكن

۹- دوره ی پيری:

• برای بچه‌هات مزاحمت ايجاد نكن
• نوه‌هات رو لوس نكن
• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نكن
• به خاطراتت فكر نكن
• پولت رو خرج نكن
• هوس جوونی نكن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فكر نكن
• با زنت بی‌وفايی نكن
• از رفتن به خانهء سالمندان احساس نارضايتی نكن
• لباس شاد تنت نكن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجه نكن
• تو وصيتنامه، هيچكس رو فراموش نكن
• از گذشته ناله نكن
• به هر كی رسيدی، نصيحت نكن
• به آينده فكر نكن

۱۰- دوره ی پس از مرگ !

• حالا ديگه دورهء نكن تموم شد! حالا هر كاری دلت می‌خواد بكن...
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...بكن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم كاری نكن

 


دیب دمینی




سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳
 بهونه!

چرا مردها دروغ ميگن؟ (البته اشتباه نشه... همه ميدونن كه مردها هيچوقت ابدا" و اصلا" حتی اگه سرشون بره دروغ نميگن!!!...  ولی برای دلخوشی نگارندهء مونث اين متن ، منم اينطوری می نويسم.)

در ضمن اين داستان رو همه تون توی دوران بچگی تون شونصد بار توی تلويزيون ديدين!

يه روز يه هيزم شكن وقتی توی جنگل داشت شاخهء يه درخت رو قطع می كرد ، تبرش از دستش در رفت و افناد توی درياچهء كنارش... وقتی مرد داشت گريه می كرد ، فرشته ظاهر شد و پرسيد: "چرا داری گريه می كنی؟"... مرد گفت كه تبرش افتاده توی آب... فرشته رفت زير آب و بعد با يه تبر طلا ظاهر شد و پرسيد: "اين تبر توئه؟"... مرد گفت: "نه"...

فرشته دوباره رفت زير آب و اين دفعه با يه تبر نقره ظاهر شد و پرسيد: "اين تبر توئه؟"... مرد گفت: "نه"... بازم فرشته رفت و اين بار با يه تبر آهنی برگشت و پرسيد: "اين تبر توئه؟"... مرد گفت: "آره ، خودشه"...  فرشته از راستگويی مرد خيلی خوشش اومد و هر سه تا تبر رو داد به مرد و مرد خوشحال برگشت خونه...

يه روز وقتی مرد هيزم شكن و زنش داشتند كنار اون درياچه راه می رفتند ، زن هيزم شكن افتاد توی آب!... مرد زد زير گريه و فرشته ظاهر شد... فرشته پرسيد: "چرا داری گريه می كنی؟"... مرد گفت: "اوه فرشتهء مهربون! زنم افتاده توی آب!"...

فرشته رفت زير آب و بعد همراه با جنيفر لوپز ظاهر شد!...  فرشته پرسيد: "اين زن توئه؟"... مرد گفت: "آره ، خودشه!"...  فرشته برزخی شد و داد زد: "ای حقه باز! اين حقيقت نداره!"...  مرد جواب داد: "اوه منو ببخش فرشتهء من! يه سوء تفاهم پيش اومده... ببين ، اگه من در مورد جنيفر لوپز می گفتم نه ، تو دوباره می رفتی و با كاترين زتا جونز بر می گشتی!... بعد من بازم می گفتم نه ، و تو باز می رفتی و اين دفعه زنم رو می آوردی... و وقتی من می گفتم آره خودشه ، تو هر سه تا رو می دادی به من!... ولی من مرد بدبختی هستم و از پس خرج و مخارج سه تا زن بر نميام و نمی تونم از هر سه تا مراقبت كنم... همين يكی هم واسهء هفت پشتم بسه! "...

فرشته هم انقدر از اين منطق و استدلال خوشش اومد كه جنيفر رو دوباره انداخت توی آب و خودش رفت ساليان دراز با مرد زندگی كرد!!!...

از اين داستان نتيجه می گيريم كه هر وقت يه مرد دروغ گفت ، حتما" به خاطر يه علت كارآمد و شرافتمندانه بوده

-----------------------------------------------

بهونه های پسرها:

تو برای من مثل خواهر می مونی! ... يعنی خيلی زشتی!
فاصلهء سنيمون يه كمی زياده! ... يعنی خيلی زشتی!
من به تو علاقه به اون صورت ندارم! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم! ... يعنی خيلی زشتی!
من بازم دوست دختر دارم! ... يعنی خيلی زشتی!
تقصير تو نيست ، تقصير منه! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توجهم به كارمه! ... يعنی خيلی زشتی!
من تصميم گرفتم مجرد بمونم! ... يعنی خيلی زشتی!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم! ... يعنی خيلی زشتی!

 

 


دیب دمینی




پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳
 مگس!

دم همتون گرم!!! يه نفر نبود به من خبر بده كه وبلاگم يك ساله شده؟  حالا من گرفتارم و زمان و مكان حاليم نيست! بقيه كه بيكارن بايد حواسشون باشه!... جون من چند نفرتون الان پيش خودتون گفتين: "حالا ديب دمينی چه تحفه ای هست كه يك ساله شدنش مهم باشه؟" ؟  خلاصه حالا كه سه ماه از يك ساله شدنش گذشته يه نفر بهم گفته: ااااا...! تو يك سال و خرده س داری وبلاگ می چرخونی؟! می خواستم بگم نه! مخ ملت رو می چرخونم!  ولی ديگه روم نشد!

در مورد مطلب قبليم يكی از دوستان عزيز بسيار واقع گرا!!! خيلی لطف داشتن و چيزايی تحت عنوان كامنت ذكر كرده بودند كه از حد يه نظر خشك و خالی خيلی فراتر رفته بود و به حد هذيون رسيده بود!... حتما" خودتون می دونين كدوم كامنت رو ميگم... می خواستم بگم خيلی متاسفم كه بين جوونهای فهميده ای كه توی اين محيطهای وبلاگ و وبلاگ نويسی فعاليت دارن ، از اينجور آدمها وول می خورن!... حيف... واقعا" حيفه اين تكنولوژی اينترنت و متعلقاتش كه دست اينجور وطن فروشهای تهی از احساس و شعور انسانی افتاده... تا وقتی اين بی فرهنگی ها هنوز توی سرزمينمون ديده ميشه ، متاسفانه توی عقب موندگی می مونيم

از ابراز نظر فهيمانهء بقيهء عزيزانم هم بسيار ممنونم

--------------------------------

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوه ......

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوهء يه انگليسی ، فنجون رو پرت می كنه توی خيابون و از كافه تريا ميره بيرون!

آمريكايی هه ، مگس رو از توی قهوه بيرون مياره و قهوه رو می خوره!

چينی هه ، مگس رو می خوره و قهوه رو احتمالا" دور می ريزه!

اسرائيلی هه ، مگس رو می فروشه به چينی هه و قهوه رو می فروشه به آمريكايی هه!... بعد توی تلويزيون ظاهر ميشه و دست به گريه و زاری ميذاره كه جونش تهديد شده و در خطره!... بعد اين كار رو ميندازه گردن فلسطينی ها و محكومشون می كنه!... بعد سوريه و حزب الله رو متهم می كنه كه از سلاحهای بيولوژيكی استفاده می كنن!... بعد اين قضيه رو يه عمل ضد يهودی و يه نوع گسترش مجدد قتل عام هيتلری عنوان می كنه!... بعد ياسر عرفات رو متهم می كنه كه مگس توی قهوه ش انداخته!... بعد هر چی از كرانهء باختری و نوار غزه مونده رو اشغال می كنه و محصولات مزارع رو از بين می بره و آبرسانی و كمك رسانی به مردم رو قطع می كنه و به هر فلسطينی ای كه توی خيابون راه بره تيراندازی می كنه!... بعد يه كمك نظامی فوری از آمريكا می خواد!... بعد درخواست يه وام يك بيليون دلاری پرداختی طی 100 سال برای خريدن يه فنجون قهوهء ديگه می كنه!... بعد قهوه چی رو مجبور می كنه كه برای جبران اين قضيه اجازه بده تا آخر قرن جاری توی قهوه خونه ش قهوهء مجانی بخوره!

ايرانی هه ، بلند ميشه قهوه رو می پاشه توی صورت قهوه چی و يقه ش رو می گيره و ميفتن به كتك كاری!... بعد بقيهء مشتريهای پاكار هم هيجانی ميشن و يه دعوای حسابی راه ميفته و قهوه چی هم به ضرب چاقو كشته ميشه!... بعد پليس 110 مياد يه عده رو ميبره!... بعد بچهء قهوه چی دچار ناهنجاری اجتماعی ميشه و در آينده مملكت رو هر چه بيشتر به عقب می كشونه!... بعد متهم ها مخفيانه به زندان اوين منتقل ميشن و تا چند سال سرنوشتشون مجهول باقی می مونه!... بعد يه خبرنگار ميره تحقيق كنه و می گيرندش و با لنگه كفش مخشو صاف می كنن!... بعد توجه جهان جلب ميشه و حكم اعدام مشتری مگس خورده از طرف اتحاديهء اروپا و آمريكا مورد اعتراض واقع ميشه!... بعد متصديان حقوق بشر و سازمان ملل به اينور مرز سرازير ميشن!... بعد مشتری مگس خوردهء ما يه قهرمان ملی ميشه و احزاب داخلی ميفتن به جون همديگه!... بعد از چند سال قضيه فراموش ميشه و مردم كماكان به زندگی عاديشون ادامه ميدن!... بعد بچهء قهوه چی كار باباشو ادامه ميده و از روی عقدهء سالهای بچگی ، توی قهوه های مردم مگس و پشه و سوسك و سنجاقك و .... ميندازه!... بعد يه نفر بلند ميشه يقه ش رو می گيره و ................ و عقب موندگی مملكت تا قرن ها ادامه پيدا می كنه

-------------------------------------------------

مرد جوون: ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: كاملا" امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بيای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونهء من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

 


دیب دمینی




یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳
 ولکام تو جهنم!

ديگه راجع به دير آپديت كردنم چيزی نميگم... چون تكراری ميشه! ... اصلا" مگه دير آپديت كردم؟!

 

 

می دونين عكس بالا مربوط به چيه؟... نه نترسين! اون دست متعلق به من نيست!... ديب دمينيتون هنوز سالمه! ... يعنی هنوز انقدرها نا اميد نشدم كه يه عده رو از شر خودم خلاص كنم

اين عكس مربوط به يه جوون ايرانيه... علی توی ايران با يه عده دهن به دهن ميشه و سر هيچ و پوچ درگير ميشن و برادر دوقلوی علی با تیر کشته میشه و دو تا تير هم به خود علی ميخوره...  و اين ماجرا ديگه انواع تعقيبها و مزاحمتها و آزارها برای اين جوون به دنبال داشته...  تا اينكه به هر بدبختی كه بوده خودش رو به انگليس می رسونه... يه مدت يه سقف برای خوابيدن و يه كار برای زنده موندن داشته تا اينكه چند وقت پيش دولت انگليس خونه و اقامت رو ازش می گيره و از اون موقع به اردوگاه پناهنده ها پناه می بره... ولی انقدر تحت فشار روحی به خاطر سر دووندن های دولت انگلیس و دوری از خونواده و غيره قرار داشته كه تصميم خودشو می گيره و رگ دستش رو ميزنه...  كه خوشبختانه دوستش اونو از مرگ نجات ميده...

(برگرفته از سايت BBC) ... اينم فايل صوتی مصاحبه با علی: http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/040618_refugee.ram

فكر نكنين مرگ مال همسايه س... از اينجور اتفاقات توی اين مملكت به همين آسونی و خيلی راحتتر از اونچه فكرشو می كنين برای هر كدوم از ما می تونه پيش بياد...

ياد اين جوك افتادم كه: ملكهء انگليس و كلينتون و خاتمی هر سه می ميرند و ميرن جهنم... توی جهنم بعد از يه مدت ملكهء انگليس به رسپشن اونجا ميگه: ميخوام يه تلفن به كشورم بزنم و از اوضاع و احوال با خبر بشم... يارو تماس رو برقرار می كنه و ملكه 5 دقيقه حرف ميزنه... بعد يارو ميگه خرج تماستون 260 دلار شد و پول رو می گيره... بعد كلينتون ميره و ميگه می خوام به كشورم تلفن بزنم... 10 دقيقه حرف ميزنه و خرج تماسش 200 دلار ميشه... بعد خاتمی ميره جلو و ميگه ميخوام يه تلفن به كشورم ايران بزنم و از اوضاع با خبر بشم... يارو براش ايران رو می گيره و خاتمی 2 ساعت و نيم حرف ميزنه... بعد يارو ميگه خرج شما 2 دلار شد!... ملكه و كلينتون اعتراض می كنن و ميگن فقط بلد بودی توی پاچهء ما بكنی؟ چرا مال اين انقدر ارزون شد؟... يارو ميگه آخه تماس از جهنم به جهنم ، داخلی حساب ميشه و مفته!

حتی توی شيكاگو يه آژانس مسافرتی بوده كه برای تبليغ تور ايران ، پشت شيشه ش نوشته بوده: اگه تا بحال برای تماشای بهشت روی زمين ، هاوايی ، رفتين حتما" برای تماشای جهنم روی زمين ، ايران ، هم يه سفر برين!

خلاصه كه اينطوريه... چی ميشه گفت؟

-------------------------------------------------------

جديدترين نوع دستمال توالت برای مادر زن و/ يا مادر شوهر (بسته به شرايط خريدار) اختراع شد!...

 

 

-------------------------------------------------------

من دنبال يه عده می گردم... اگه يه روزی يه روزگاری يه نفر به اين وبلاگ سر زد كه كلمات زير براش معنی داشت يا براش آشنا به نظر اومد ، حتما" به من خبر بده...

eternity - bony tailor - bonjovi - ABD BBS

lion - horizon - evil - evergreen

s-rajabloo - rene - pardis - ocean

toopchi - titanic - spider - sherlock holmes

 


دیب دمینی




چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳
 مرگ بر اسرائيل!

بالاخره بعد از اونهمه سنگی كه جلوی پای آپديتور ديب دمينی انداخته شد ، دوباره آپديت شدن اين وبلاگ تحت روال عادی خودش در اومد و همون ۲ هفته يه بار ﴿بلكه هم بيشتر! ﴿به قول يكی از عوامل معلوم الحال از ايادی دشمن! ﴿به قول يكی از روزنامه های قليل الانتشار سنتی عصر!﴾﴾ انجام خواهد شد... اگه ميخواين زودتر از اين شاهد آپديت شدنش باشين يه همياری ملی به پا كنيد و به شماره حساب ويژه ء ديب دمينی در بانك سوييس ، دو برابر وسعتون ﴿به ضم واو و كسر عين﴾ ارز واريز كنين...  اجناس غير نقدی اعم از منقول و غير منقول هم قبوله!...

مطلب جالبی كه طبق معمول ايام اخير ، با چاپار برقی حواله ء صندوق برقيم شده رو براتون می تايپم...

فرهنگ مدرن لغات:

توجه ﴿مهم!﴾: و اينك فرهنگ مدرن لغات ، جهت رفاه حال خوانندگان عزيز ديب دمينی برای اولين بار در ايران به ترتيب حروف الفبای فارسی ﴿به قصد كوری چشم استكبار جهانی!﴾ ارائه شده است! باشد كه اين حركت ، گامی بلند باشد به سوی دستيابی به قله های رفيع خودكفايی و دموكراسی!...

آدامس : تنها چيزی كه توی دهان خانم ها بند می شود!
آدم خوار: انساندوست افراطی!
آدم مغرور: كسی كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد: يه وجب بلند تر بزن!
احمق: كسی كه دختر همسايه را در تاريكی نبوسد!
ادب : يعنی كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتی اگر به كمك احتياج نداشته باشد!
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بيشتر تقلب كند!
الكل : مايع گرانبهايی كه همه چيز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را!
اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند!
ايده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتی كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند!
بز بيار : فلك زده ای كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد!
بوسه : تصادفی كه فقط يك سيلی به آدم ضرر می زند!
بيست سالگی : دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند ، دختر ها دنبال شوهر!
چشم : عضوی كه چشم چرانها با آن ارتزاق می كنند!
خسيس : كسی كه وقتی خانه اش آتش می گيرد برای اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود!
خوش بين : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت!
دست : عضوی كه در سينما نزد صاحبش بند نمی شود!
دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود!
رفيق : كسی كه هميشه به شما مقروض است!
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف!
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال!
سو ء ظن : سعی در دانستن چيزی كه بعدا" انسان آرزو می كند ای كاش آنرا نمی دانست!
سينما : جايی كه پشت سر شما حرف می زنند! 
عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن بايد عشق تازه تری پيدا كرد!
سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنی او را می بوسد صورتش ماتيكی نمی شود!
سنجاق قفلی : تنها قفلی كه بدون كليد باز می شود!
ماچ : بوسه ای كه هنوز رنگ آرتيستی نگرفته!
مرد مجرد : كسی كه هنوز عيوبی دارد كه خودش نمی داند!
معجزه : دختر خانمی كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود!
موش : خانم هايی كه نصف شب به جيب شوهر هايشان شبيخون می زنند!
هالو : شوهری كه دستكش ظرفشويی را بجای اندازه دست خودش ، اندازه دست زنش بخرد!

...

نكته: اگه بعضی جاها ترتيب حروف الفبا رعايت نشده بود به خاطر جلوگيری از گيرهای سه پيچ لوس هايی بود كه توی مطالب قبليم زياد وصفشون رو شنيدين! من بيگناهم!

--------------------------------------------------------

يه آمار افشاگرانه ء تفكر برانگيز جالب:

كل جمعيت جهان: ۵/۶ ميليارد نفر ... كل مسلمانان جهان: ۲ ميليارد نفر ... كل جمعيت سيگاری های جهان: ۱۵/۱ ميليارد نفر ... كل مسلمانان سيگاری جهان: ۴۰۰ ميليون نفر ... بزرگترين توزيع كننده ء سيگار جهان: Philip Morris ... درصد سهم اسرائيل از اين توزيع: ۱۲% ... كل مبلغ پرداختی مسلمانان جهان به Ph. Morris بابت سيگار: ۸۰۰ ميليون دلار در روز ... بنابراين مسلمانان سيگاری جهان روزی ۹۶ ميليون دلار پول توی جيب اسرائيل می ريزند ... برای همينه كه هی ميگن مرگ بر اسرائيل!!!

 


دیب دمینی




یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۳
 به عنوان مطلب ۲۵ مرداد ۸۲ مراجعه کنيد!

بعد از رهايی از آثار مخرب توطئه و كودتای جيره خواران مزدور دشمن و كوتاه كردن دست استكبار جهانی كه ايندفعه از آستين همسايه ء شرقی ما بيرون اومده بود ، سی پی يوی عزيز من تولدی دوباره يافته و حالا بايد يه فكری به حال رم زبون بسته م بكنم!  به هر حال فعلا" كه ديب دمينی سر و مر و گنده به آپديت شدن ادامه ميده

اين مطالب كه رسيده از دست محبوبی به اينباكسم رو بد نيست يه نگاهی بندازين و يه تفكری در موردشون به جا بيارين ...

رياضيات شكلاتی! ... لطفا" خطها رو جلو جلو نخونين و به ترتيب پيش برين ...

تعداد دفعاتی كه در هفته شكلات ميل می كنين رو در نظر بگيرين... (اين تعداد بايد بيشتر از يك بار و كمتر از 10 بار باشه)... بله! همينه كه هست! بخواين و نخواين بايد كمتر از ده بار و بيشتر از يه بار در هفته شكلات بخورين! (مولف!)

اين تعداد رو 2 برابر كنين... (برای يه كمی افزايش وزن!)

به اين تعداد دفعات 5 تا اضافه كنين... (برای آخر هفته!)

عددتون رو در 50 ضرب كنين... صبر می كنم تا ماشين حسابتون رو از زير تختخواب يا از توی جا جورابی يا يخچال پيدا كنين! ...

اگه روز تولدتون رو توی اين سال پشت سر گذاشتين به عددتون 1754 تا اضافه كنين... اگه نه 1753 تا اضافه كنين...

حالا از عددتون سال تولدتون (سال 4 رقمی ميلادی) رو كم كنين...

حالا شما يه عدد 3 رقمی دارين... عدد اولش همون تعداد دفعات شكلات خوری هست كه انتخاب كردين... و دو عدد آخر هم سن شماست

اگه احساس خنكی يا يخی می كنين فحشاتون رو نثار نگارنده ء اصلی مطلب بكنين نه من! در ضمن هر كی تونست بگه اصلا" نقش شكلات و الزام وجود شكلات توی اين مساله چی بود من بهش پسورد ديب دمينی رو ميدم!

----------------------------------------------------------

سوال 1 : اگه شما زن حامله ای رو بشناسين كه در حال حاضر هشت تا بچه ء كور و كچل معلول داره ، آيا موافقين اين خانم سقط جنين بكنه كه يه بچه ء ديگه به كور و كچلهای اين دنيای لعنتی اضافه نشه؟

در ضمن لازم به ذكره كه از هشت تا بچه ء اين عليا مخدره ء محترمه ، سه تاشون كر و لال هستن و دو تاشون هم نابينا هستن و يكيشون هم عقب افتادگی ذهنی داره و خود خانم هم مبتلا به سيفليس مزمن هست! ... به نظر شما بهتر نيست اين خانم جنين رو مسقوط كنه؟

حالا بذارين سوال دوم رو مطرح كنم...

سوال 2 : اگه قرار باشه از بين سه تا كانديدای زير برای رياست جمهوری يكی رو انتخاب كنين ، كدومشونه؟

الف - كانديدای اول با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بدكاره و لجاره و قالتاق و مفت خور و بدنام ، بده بستون داره و اهل فال بينی و پيش گويی و استخاره و اين مزخرفات هم هست... روزی 8 الی 10 ليوان مارتينی می خوره و هوف و هوف سيگار برگ می كشه

ب - كانديدای دوم تا لنگ ظهر می خوابه ، ترياك می كشه و هر شب نيم بطر ويسكی روانه ء خندق بلا می كنه

پ - كانديداری سوم يه قهرمان جنگه... گوشت نمی خوره ، سيگار نمی كشه... گاه گداری يه ليوان آبجو می خوره و اهل زن بازی و حقه بازی های ديگه هم نيست

شما كدوم يكی رو روانه ء كاخ رياست جمهوری می كنين؟

خب! حالا تا به جوابها برسيم من يه مدت مكث می كنم تا فكراتون رو بكنين...

..........................

...................

............

......

و اما توضيحات :

الف - كانديدای اول فرانكلين روزولت است (بود)

ب - كانديدای دوم وينستون چرچيل است (بود)

پ - كانديدای سوم آدولف هيتلر بود

در مورد سوال 1 هم اگه شما به سقط جنين اون عليا مخدره ء حامله جواب مثبت دادين ، از تولد بتهوون جلوگيری كردين!

نتيجه ء اخلاقی اينكه : زياد با فكر كردن خودتون رو خسته نكنين! خيلی وقتا چيزايی كه با تفكر ، صحيح تشخيص ميدين ، غلط ترين راه هستن!

 


دیب دمینی




چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 سوء تفاهم!

آقا ما از وقتی تغيير محل زندگی داديم و در شش جهت اصلی چهار ديواريمون همسايه های ديوار به ديوار پيدا كرديم ، به علت نقشه ء طراحی بسيار زيبا و مدرن ساختمونمون ، اتاق اين حقير با آشپزخونه ء همسايه ء محترم شرقی مشترك الديوار شده! و باز هم به علت مرغوبيت شديد مصالح ساختمانی به كار رفته ، و رعايت بسيار دقيق اصول عايق بندی ، صدای راه رفتن سوسكهای آشپزخونه ء مذكور هم توی اتاق بنده می پيچه!...  خلاصه توی اين مدت از موتور يخچال اوريجينال همسايه ء گرامی انواع و اقسام صداهای قيژ قيژ و خر خر و پت پت به گوش من رسيده

ده دوازده روز پيش مشغول انجام عمليات شديدا" پيچيده توسط كامپی (رايانه) عزيزم بودم كه بوی سوختگی موتور يخچال فوق الذكر توی اتاقم پيچيد و بلافاصله مراتب تاسف و اندوهم نسبت به اين مساله رو به ياهو مسنجر همسايه ارسال كردم

چند ساعت بعد هنگام تناول طعام يهويی مخ نازنينم نهيب زد كه: ای ديب دمينی! صدای يخچال ممكنه از ديوار به اتاق تو نفوذ كنه... ولی بوی سوختگيش نه آی كيو! ...  آقا ما رو ميگی ، لقمه ء آخر رو از هولم كردم توی چشمم و اومدم سراغ كامپی جون و به محض روشن كردن سيستم ، بوی مشابهی ايندفعه همراه با كمی تا قسمتی دود سلولهای بوياييم رو نوازش داد و نتيجه همان شد كه توی مطلب قبل نوشتم

حالا تازه ديروز به اين كشف نايل آمدم كه يخچال همسايه مون در منتهی اليه شرق آشپزخونه شون واقع شده و هيچ ربطی به ديوار مشتركمون نداره! می فهمين كه منظورم چيه...؟ منظور اينه كه صداهای دلنواز قيژ قيژ و غيره كه محيط صوتی اتاق بنده رو آلوده می كرده ، مربوط به جون كندن فن بيچاره ء سی پی يوی اينجانب بوده كه چندين ماه فقط بيست درصد كار ميكرده! الهی جزززز جيگرررر بگيره اونی كه فن سيستم من رو نفرين كرده


دیب دمینی




سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 تسليت!

Achtung ................. Achtung

فعلا به علت سی پی يو سوختگی ، به اطلاع ملت وبلاگ پرور ميرسانم که تا چند روز ديگه خبری از آپديت نخواهد بود ...

لطفا فحشهای خودتون رو يا توی دلتون نگه دارين تا بعد ... يا روی يه کاغذ A4 بنويسين و به نشانی ايران ، پلاک ۱۳ پست کنين ... يا اينکه نگهش دارين تا توی انتخابات رييس جمهوری آينده بندازين توی صندوقها! ...

در ضمن انتظار هيچگونه PM يا جواب کامنت رو نداشته باشين فعلا ... هزينه ء مايع درمانی عزيزانم به علت ابتلا به کمبود آب بدن در اثر اشک ريزش فراوان طی اين مدت رو نقدا پرداخت خواهم کرد!

 


دیب دمینی




چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳
 شکلات

اول از همه ، سال نوی همه ء عزيزای دلم مبااااااارك باشه و اميدوارم همه ء لحظات امسال برای همه ء دوستهای خوبم همراه خوشی باشه و شاهد تغييرات اميدوار كننده و مثبتی توی شرايط فعليمون و محيط اطرافمون باشيم...

آقا اينا چرا دست از سر آدم بر نميدارن؟! نميدونم مطالب ديب دمينی چه فشاری به بعضيا وارد كرده كه تا يه برچسب منفی به ديب دمينی نزنن آروم نميشن!  بازم چند تا ايميل حاوی جملات بسيار دلنشين و نوازش دهنده از طرف كاردهايی كه من پنيرشونم داشتم و اونقدر به من لطف دارن كه نزديك بود توی دريای لطفشون غرق بشم!  طبق معمول اصرار دارن كه به خود من بقبولونن ﴿يه فعل از مصدر قبولاندن!﴾ كه مطالب ديب دمينی از جاهای ديگه كش رفته شده!... بعضيا هم توی سايت انتقادی خودشون پا از اين يادآوری فراتر گذاشتن... كه حتما" خيليهاتون هم اون سايت رو ديدين...

آقا جون! كشتی خودت و خوانندگانت رو از بس سعی كردی دليل و برهان برای محكوم كردن ديب دمينی بياری! همه ء دوستای عزيز من -كه هميشه به ديب دمينی لطف داشتن ﴿از اون لطفهای واقعي﴾- كه با من در مورد نوشتن و آپديت كردن ديب دمينی صحبت داشتن می دونن كه من هيچوقت نگفتم همه ء مطالبم رو از توی سر و گوش و دل و روده و چشم و چار خودم در آوردم! خيلی از مطالب ديب دمينی رو از متنهای انگليسی كه از قديمها تا حالا پيش خودم داشتم يا توی سايتهای اجنبی ديدم و ترجمه كردم اينجا گذاشتم... مثل دوچرخه سواری ، خانمها و توپها ، تختخواب ، حقايق زندگی ، جهانی شدن ، معادله ء رياضی ، اقتصاد گاوی و ....... و غيره... مسلما" خيليها ممكنه همون متنهای خارجكی رو ترجمه كرده باشن و جاهای ديگه ذكر كرده باشن... كه مسلما" متن ترجمه شده شون با ترجمه ء من تفاوتها داره... بعضی از متنها رو جاهای ديگه ديدم كه هيچكدوم از اين جاها يه "وبلاگ" نبوده... بلكه سايتهای عمومی يا ايميل های دوستان بوده... و با تغيير دادن چند تا جمله و اضافه كردن چند تا جمله اينجا گذاشتم... هر كس هم اصل اين مطالب رو بره ببينه می فهمه كه چقدر با متن تغيير يافته ء من فرق داره... برای همينه كه ميگم يه عده عين مطالب من رو بدون ذكر منبع مورد استفاده ی ابزاری قرار ميدن! چون می بينم كه دقيقا" همون متنهای تغيير يافته ء من رو كش رفتن... البته مطالب ديب دمينی هيچ تحفه ای هم نيست كه بيانش توسط بقيه انقدر مهم باشه... چه با ذكر منبع چه بی ذكر!... بقيه ء مطالب باقيمانده رو هم از تراوشات مغزی خود بنده ء حقير بوده  از جمله مطلب ترويج ساديسم كه خيلی بيشتر از بقيه ء مطالب ، مورد حساسيت چاقوهای فوق الذكر قرار گرفته... متن دوم ساديسم تمامش از مغز ناقصم تراوش شده و متن اول هم شايد يك سومش از يه متن خيلی قديمی كه توی BBS های درون كشوری قديمی بوده برداشت شده... والسلام! راحت شدين؟ حرصتون فروكش كرد؟ حالا امشب می تونين راحت بخوابين؟ با شما كاردهام! پی به جواب اين معمای حياتی و مساله ء مرگ و زندگی كه براتون از نون شب هم واجبتر شده بود بردين؟... انشالله كه بردين!

نهايتا" خيلی از دوستهای عزيز فهميده و با جنبه ام معذرت ميخوام كه اين چيزا رو توی وبلاگم بيان كردم... واقعا" ذكر اين حرفهای بچگانه و بی اهميت توی ديب دمينی زشته... ولی چيكار كنم كه اگه اين چيزا رو برای راحت شدن فكر و خيال بعضيا نمی نوشتم ، بازم به كشتن خودشون و من و بقيه ادامه می دادن!...

------------------------------------------------------------

با يه شكلات شروع شد ...

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

 


دیب دمینی




یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢
 اقتصاد گاوی!

ای بابا! حالا چرا قهر می کنی؟! با توام! يعنی با شمام! با شما ۳ نفر!... بگذريم... کلاغها بهم خبر دادن که مطالب ديب دمينی رو اينور و اونور ديدن و شنيدن!... ما که بخيل نيستيم... بذار يه عده هم از برکت سر ديب دمينی به يه نون و نوايی برسن!  ولی اگه هر جايی يکی از مطالب ديب دمينی با ذکر منبع آورده شد ، ايشالا براشون نون باگت داشته باشه! نوش جونشون!... ولی اگه کسی بدون ذکر منبع از نوشته های ديب دمينی استفاده کرد ايشالا نونش آجر بشه بيفته روی سر خودش و جزززز جيگرررر بگيره!...

----------------------------------------------------------

اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين ... به تعداد گاوهای گله ء شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه ... پول براتون همينطور سرازير ميشه و می تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين!

اقتصاد پاكستانی :
هيچ گاوی ندارين ... ادعا می كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می كنين ... از چين طلب كمك نظامی می كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می خرين و بعد ادعا می كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!

اقتصاد آمريكايی :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين!

اقتصاد فرانسوی :
دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!

اقتصاد آلمانی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می خورن و خودشون شيرشون رو می دوشن!

اقتصاد انگليسی :
دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن!﴾

اقتصاد ايتاليايی :
دو تا گاو ماده دارين ... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!

اقتصاد سوييسی :
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می دارين!

اقتصاد ژاپنی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی می كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعی ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنين و می فروشين!

اقتصاد روسی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين!

اقتصاد چينی :
دو تا گاو ماده دارين ... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می كنين!

اقتصاد ايرانی :
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و ............. و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ............. و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه!

 


دیب دمینی




جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
 نوبتی هم باشه...

بالاخره ما هم از عصر حجر در اومديم و خطوط تلفنمون به لطف و عنايت بيكران مسوولين ناز و قند عسل مخابرات ديجيتالی شد!... آدم خجالت می كشه جلوی يه مسافر از اونور آب بگه كه توی چهارمين سال از قرن بيست و يكم تازه مزه ء ديجيتال رو می چشه! مخصوصا" اگه اون مسافر مثل مسافر ما نيم ساعت هم قاه قاه بهتون بخنده!... خلاصه تنها كاری كه مسوولين فوق الذكر تونستن در جريان پروسه ء فوق الذكر به نحو احسن انجام بدن ، تمديد قطع نگه داشتن خط تلفن ما برای ۲ هفته ء ديگه بود!... در ضمن شايعه ء گم كردن پسورد ديب دمينی هيچم درست نيست! به آقای آصفی هم سپردم كه تكذيب كنه!...

رسيديم به تلافی!... تلافی مطلب دفعه ء قبل...

می دونين فرق خانمها با «آهن ربا» چيه؟
آهن ربا حداقل يه روی مثبت داره!

خانمها مثل «راديو» هستن ...
هر چی می خوان ميگن... ولی هر چی بگی نمی شنون!

خانمها مثل «چسب دو قلو» هستن ...
اگه دستشون با گوشی تلفن مخلوط شد ، ديگه بايد سيم تلفن رو بريد!

خانمها مثل «رعد و برق» هستن ...
اول برق چشماشون می رسه ، بعد رعد صداشون!

خانمها مثل «ليمو شيرين» هستن ...
اول شيرين هستن ولی بعد تلخ ميشن!

خانمها مثل «گچ» هستن ...
اگه چند دقيقه مدارا كنين چنان سفت و سخت ميشن كه ديگه هيچ شكل و حالتی نمی گيرن!

خانمها مثل «كنتور برق» هستن ...
هر چند سال يكبار عدد سنشون صفر ميشه!

چرا خانمها نمی تونن «نقشه ها» رو درست بخونن؟
چون فقط ذهن مرد می تونه تجسم و درك كنه كه يك كيلومتر با يك سانتی متر نشون داده شده!

خانمها مثل «اينترنت» هستن ...
از هر موضوعی يه فايل اطلاعاتی دارن!

خانمها مثل «فلزياب» هستن ...
از نزديك طلا فروشی كه رد ميشن عكس العمل نشون ميدن!

خانمها مثل «موبايل» هستن ...
هر موقع كار مهمی پيش مياد در دسترس نيستن!

 


دیب دمینی